❤هستی مامان وبابا❤❤هستی مامان وبابا❤، تا این لحظه: 13 سال و 2 روز سن داره
❤عشق مامان وبابا❤❤عشق مامان وبابا❤، تا این لحظه: 4 سال و 11 ماه و 1 روز سن داره

♥♡آرتین و سلین♡♥

*نوروز94وسفربه همدان*

1394/1/3 23:07
نویسنده : سحرمامی آرتین
615 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به  روی گل همتون  عیدهمگی مبارک انشاالله سال خوبی براههمون باشه.ویه تشکرویژه ازدوستان گلمون به خاطرتبریکاتشون یه دنیا سپاس

خب مامانی عیدتوهم مبارک فدات بشم که امسال  باوجوداینکه نمیدونستی عید وعیددیدنی چیه ولی کلی ذوق داشتی دوستت دارم عشق من

خب دوستان قضیه ازاین قراره که امسال بعدازکلی خونه تکونی وآماده شدن براعید بیست ونه اسفندتصمیم گرفتیم یه مسافرت کوچولوبریم.البته اینبار سه نفری...

جمعه باوجودکلی کارای عقب افتاده چمدان سفر روبستم وشماوروجک هم کلی کمکم کردی وهرچیزی روکه جمع میکردم توسه سوت روزمین پخش میکردی!!! قرارشد

دوفروردین راهی شمال بشیم.کارام روانجام دادم وشماروخوابوندم تاسه شب هم بیداربودیم وداشتیم به دوستان توسط وایبرتبریک میگفتیم.یک فروردین ازهفت صبح  

بیدارشدیم و نه ونیم رفتیم عیددیدنی.بعضیاخونه بودن وبعضیام نه .تادوظهرتقریبارفتیم خونه همه ونهارهم  قراربودخونه ی مامانم اینابریم.یهویی تصمیم گرفتیم که بعداز 

ظهرراهی بشیم.بعدازگذاشتن وسایل توماشین وخو ردن نهارداشتیم باعموصحبت میکردیم که گفت توشمال داره برف میا د!!!بامشورت دوستان تصمیم گرفتیم بریم

همدان.چهاربعدازظهرراهی شدیم.درکل پسرخوبی بودی واصلااذییتم نکردی.هشت شب رسیدیم سنندج وشب رواونجاگذروندیم.البته توچادر! هواش خیلی خوب بودالبته

تاسه نصف شب.که یهویی هواخیلی سردشدومجبورشدیم بقیه ی شب روتوماشین باشیم.البته سه تامونم اصلانخوابیدیم وتاهفت صبح داشتیم میگفتیم ومیخندیدیم.شما

هم هفت صبح خوابیدی ماهم وسایلمون روجمع کردیم وراهی شدیم.ازسنندج تاغارعلی صدرباران شدیدی می بارید البته همراه بابادشدید...رسیدیم اونجاویکم خرید

رفتیم تابلیطبگیریم  واسه دیدن غار.که گفتن بعدازظهرنوبتتون میشه.چون هواخیلی سردبودویه مشکل اساسی داشتیم اونم اینکه شمایبوست شده بودی...

براهمین تصمیم گرفتیم ازدیدن غارصرف نظرکنیم.! راهی شدیم تارسیدیم همدان.هواش یکم سردبود.رفتیم طرف گنج نامه یه دهکده ی توریستی خیلی زیبابود.تا

رسیدیم اونجاطوفان وبارون شروع شد.رفتیم داخل پاساژ یکم خریدوعکس وچون چندطبقه بودرفتیم بالاقسمت شهربازیش که شمااونقدرکیف کردی وبازی کردی...که

موقع برگشتن گریه میکردی.رفتیم بلیط بگیریم براتله کابین که خانومه گفت چون داره برف میادوهواطوفانیه نمیتونین سواربشین.خیلی دوست  داشتم سوارش بشیم .

البته من وبابایی توماه عسلمون سوارش شده بودیم تولاهیجان.وفقط میخواستم ذوق توروببینم.خلاصه اینم نشد.یکم دیگه گشتیم ورفتیم سمت ماشین .بادوبرف و....

واقعاکلافمون کرده بود.رفتیم داخل شهرتایه جایی روبراموندن پیداکنیم.وبریم آرامگاه بوعلی...ساعت شش بودجا برااسکان پیداکردیم وچون گرسنه وخسته بودیم 

قرارشدفرداش بریم آرامگاه.شب رواونجابودیم صبح بیدارشدیم دیدیم چه برفی باریده!!! دیگه تصمیم گرفتیم برگردیم خونه.وای چه مسافرتی همش سرماوبارون وبرف

والبته یبوست شما.توراه برگشت که چن رو بودداشتم برات دارومیدادم انگاری اثرکرد وبالاخره پی پی کردی البته بابی تابی وگریه....پنج عصررسیدیم خونه ی مامانم 

ایناوشام رواونجابودیم بعدشم برگشتیم خونه.البته درسته زیادنتونستیم بگردیم ولی خیلی خوش گذشت.انشاالله اگه قسمت بشه یه باربایدتوتابستون بریم.اینم ازاتفاقات

اخیرما....حالابریم سراغ یه چن تاعکس

 

ببخشیدچون دارم باگوشی پست میذارم نمیتونم عکس روبچرخونم.

 عشق مامان تعدادعکسهامون توهمدان زیاده فقط چون دارم باگوشی پست میذارم نمیتونم بعضی ازعکسهاروبچرخونم باازحجمشون کم کنم.انشاالله بعدازراه اندازی کامپیوترهمشونومیذارم.دوستت دلریم نفسم

دوستان عزیزفدای نگاه همتون

دردونمون تااین لحظه 1سال4ماه29روزسن دارد.

پسندها (2)

نظرات (4)

بابای ملیسا
11 فروردین 94 17:20
سلام . ضمن تبریک سال نو به شما و خانواده محترمتون . وبلاگ ملیسا خانم با موضوع سفر به کیش به همراه عکسهای فراوان به روز شد . خوشحال می شیم قدم رنجه کنید و با تشریف فرمایی به کلبه مجازی ملیسا خانم ، با ثبت یه یادگاری ، کلبه حقیرانه ما رو منور کنید . منتر حضور شما و مشاهده نظرات قشنگ شما هستیم . ( بابای ملیسا خانم )
مامان ماتیسا
15 فروردین 94 8:28
عیدتون مبارککککککککککک
مامان طاها
16 فروردین 94 10:11
سلام عزیزم.سال نو مبارک.امیدوارم همیشه سلامت باشی.
گیلدا
18 فروردین 94 22:39
همیشه به سفر سال خوبی باشه براتون چه پسر خوشگل و آقایی